خاطرات کنجد کوچولومون

این چند وقت که نبودیم

سلاااااام مامانی جون خوبی ؟؟    ببخش یکم دیر شد اپ وبلاگت خلاصه اتفاقاتی که افتاد از اون موقع تا الان چهارشنبه هفته گذشته رفتیم غربالگری سه ماهه اول . شما رو هم دیدیم  ولی هم بخاطر یکم چاقی مامان و ... معلوم نشد جنسیتت چیه   هی بابایی به اون خانوم می گفت دختره دیگه ؟   بعد خانوم می گفت معلوم نیس ولی بیشتر حدس می زنم پسر باشه منم ذوق مرگ می شدم .   البته اینا شوخی ها فرقی نمی کنه مهم این که شما سلامت باشی ایشالله . یعنی همه نی نی ها سالم باشن همچنین شماااااااا . تو سونوگرافی که پرسیدم گفت همه چیز نرمال و اکی هست حالا منتظر جواب ازمایش خونیم که بریم پیش دکتر تا ایشون هم کامل بررسی کنن .  ...
28 تير 1391

روزی خسته کننده

سلاااااام مامانی جووووونم خوفی ؟  ببخشید امروز خیلی خستت کردم از صبح همش بیرونیم با هم دیگه هوا هم که خیلی گرم خدا کنه اذیت نشده باااااااشی  از صبح رفتیم دوباره پیش خاله جونت این دخترخاله سرتقت رو هم دیدیم فدااااش شم  بعدش رفتیم یسر پیش زن دایی جونت یکم حال نداره گفتم بریم یسری بهش بزنیم . پسرداییت هم بود کلی باهاش بازی کردیم  بعد اومدم مامانی رفته سر کلاس تا 8 کلاس داشتم چه قدرم خسته شدم  بعدشم این بابای ازخودراضیت اومده من برده خرید اصلا حوصله نداشتم اما نخواستم دل بابایی رو بشکونم رفتم دیگه برای شما هم یه عروسک شرک خریده بابایی (البته فکر کنم خودش دوست داشت به اسم شما شد به کام خودش )   خلاصه...
19 تير 1391

اولین پست

سلاااااااام .مامان جووووووونم خوبی عزیزم ؟  الان که دارم برات می نویسم 11 هفته و 5 روز که تو دل مامانی    من و بابا امیرت کلیییی دوست داریم و داریم روزا رو میشماریم که زودی بپری تو بقلمون و کلی برنامه های مختلف برات داریم ایشالله .  البته این رو هم بگم تا الان که بچه ی خوبی بودی زیاد مامان اذیت نکردی فقط امروز چون هوا خیلی گرم بود یکم وقتی برگشتم از خونه ی خاله ات حالم بد شده بود که بابات دیدم حالم خوب شد    خب گلم من فعلا برم بازم میااااااام برات مینویسمممممم     ...
17 تير 1391
1